آقای بهبهانی وزیر راه برکنار شد.
از این اتفاق خوشحالم ، نه به این خاطر که اون رو مسبب همه این اتفاقات بدونم ،
به این خاطر که جان آدم ها براش مهم نبود، استعفا که هیچ ، دریغ از یه عذرخواهی..
" اتفاقه ... پیش میاد ، خوشبختانه تلفات کم بود !!!! آمار این گونه حوادث در ایران به نسبت سایر کشورهای جهان کمه... "
شاید فکر کرد کسب آمار بیشتر مدال طلا داره!!!
اینجا برای کی مهمه که سر دیگری چی میاد ؟
نظرات ()باز هم سقوط هواپیما این بار با ٧٧ نفر تلفات !!!
باز هم خانواده های داغداری که با تصور دیدن دوباره عزیزاشون حتی با اونا خداخافظی هم نکردند...
می تونم درکشون کنم ، ٢۴ تیر ٨٨ دوباره برام تداعی شد ...
بهبهانی: خوشبختانه تلفات کم است!
خب البته نسبت به پارسال پیشرفت قابل توجهی داشتید و از این مسئله مهم هم نباید به سادگی عبور کرد که اجساد پودر نشده بودند و سالم به خانواده هاشون تحویل داده شدند ...
نظرات ()گاهی خاطراتم خیلی دور به نظر می رسند ، انگار که سالهاست که ازشون می گذره ..گاهی به زندگی اطرافیانم نگاه می کنم ، کسایی که تشکیل خانواده دادن یا اونایی که اول راه هستند ، همه به فکر داشتن شرایط بهتر زندگی هستند ، یکی داره دست و پا می زنه که بره خارج تا با خانوادش تو شرایط ایده آل تری زندگی کنن ، یکی تلاش می کنه که برای پس فرداش که از کار افتاده شد زندگی راحتی داشته باشه ، یکی آرزو داره ادامه تحصیلشو تو فلان دانشگاه خارج از کشور بده ... مگه فرقی هم داره ؟ هر جا که باشی اگه درست زندگی نکنی بهترین شرایط زندگی هم بی مفهموم می شه . همه الانشون رو خراب می کنن به خاطر فردا ، فردایی که شاید برای یکی از اینا وجود نداشته باشه ،چیزایی که امروز داریم آرزوهای چند روز پیشمون بودن که حالا بی ارزش شدن . وقتی به زندگی کسایی که فقط چند سال از ازدواجشون می گذره نگاه می کنم حالم بد می شه ، از همشون بپرسی بهونشون برای ادامه دادن بچشونه ، همونایی که تو چند ماه اول تو یه بشقاب غذا می خوردن حالا که نگاهشون می کنی تنها چیزیکه تو رابطشون وجود نداره عشق و دوست داشتنه !
چرا اینطوریه ؟ یعنی آدما فقط به دنیا اومدن که ازدواج کنن ، بچه دار بشن ، بچه هاشونو به سر و سامان برسونن و بعد ... . فکر نمی کنم قصد خدا از بوجود آوردن این دنیا این بوده باشه ، فکر کنم تو یه دور یا حلقه افتادیم . شاید به خاطر همینه که دنیا تموم نمی شه ، به این خاطر که اون مفهومی که باید رو هنوز نگرفتیم .
گر چه منم هنوز به اون مفهوم نرسیدم و نمی دونم دقیقاً چیه ، اما وقتی تو لحظه های خوب زندگیم بودم آروم به خودم می گفتم : این لحظه رو تو خاطرت داشته باش و قبل از اینکه تموم بشه با تمام وجود حسش کن ، وقتی که خوشی به حس خوبت فکر کن ،برای وقتی که انتظار همچین لحظه هایی رو می کشی اونوقت می تونی به خاطراتت فکر کنی ، به همین خاطره که تونستم تو این ١ سال تمام حس هامو زنده نگه دارم ، چون تو خوشی هام به اون حس خوب فکر کردم و درکش کردم ، اما نمی دونم این چقدر دوام داره ؟ شاید من هم تو خاطرات گذشته گیر کردم و دارم الانم رو از دست می دم ، یه جورایی انگار زمان حال برام مرده ...
نظرات ()1 سال پیش تو همچین روزی ، وقتیکه هنوز فقط چند روز از اون اتفاق گذشته بود ، تصمیم گرفتم برم مشهد ...
اینکه قراره چه کاری انجام بدم مهم نبود، هر چیزیکه تو اون موقعیت به ذهنم می رسید که درسته ، انجام می دادم ، یه جورایی به هر دری زدم که شاید حکم صادر شده رو پس بگیرم ..
آرزوی من فقط به خاطر خودم نبود ، آرزوی سلامتی یه انسان بود، برگشتن پیش خانوادش و فرصتی برای زندگی ، برای جبران فرصت های از دست رفته ،برای پربار تر بودن ، برای پربارتر رفتن ...
مطمئن بودم که دست پر بر می گردم آخه مگه نمی شه که یه آدم کوچیک هم مثل من منتظر معجزه باشه ؟ نمی شه ؟ ...... اما دست خالی برگشتم ...نشد...
نظرات ()قرار بود که با هم یک وبلاگ بزنیم ، گفت اطلاعاتی داره در مورد چیزایی که بقیه نمی دونن ، اینکه چه کسایی چه کارایی می کنن ، دستایی که تو کاره ، اتفاقاتی که می افته و ما ازش بی اطلاعیم ،خلاصه از دلخوری هاش ، از دلپُری هاش ...
قرار شد اسم وبلاگمون رو بذاریم بیداری ، اما هیچوقت نشد که با هم شروعش کنیم .. چون ١١ ماه و ٣ روز پیش به سفری رفت که هنوز برنگشته ، سفر چند روزه ای که چند ماه طول کشیده ..
حالا من تنهایی می گم از دلخوری هام ، از دلپُری هام ...
از زمانیکه اون اتفاق افتاد هر روز تو اینترنت سرچ کردم ، تو اخبار ، روزنامه ها ، تلویزیون ، هر چیزیکه یه خبر جدید توش باشه ، از علت . اما هیچی نبود ، خواستم اعتراضم رو از طریق سایت ها یا روزنامه ها و یا از طریق برنامه های تلویزیونی به همه اون کسایی که روز 24 تیر ماه 88 ، پرواز توپولف ، سقوط اون و رفتن 168 مسافر عزیزمون رو فراموش کردن ،بگم اما هیچ جا ندیدم این اعتراض ها خونده بشه یا نوشته بشه ! بعد از گذشت چند ماه این دیگه خبر داغ روز و روزنامه ها نبود .
یادم افتاد که قرار بود با هم یه وبلاگ بزنیم : بیـــــــداری
تو این مدت هر چی گناهایی که در طول عمرم انجام دادم رو کنار هم گذاشتم دیدم این این اتفاق برای همشون خیلی بزرگتره ، البته من در مقامی نیستم که بخوام در مورد خودم حکم صادر کنم ، اما نمی دونم این مجازات کدوم گناهمه .
دارم فکر می کنم زندگی تو این دنیا چه فایده ای داره وقتی مالک هیچی نیستی حتی جسم خودت . دائم باید نگران داشته هات باشی ، برای از دست دادن عزیزات غصه بخوری ، جسم عزیز ترینات رو توی خاک بذاری ، برای فقط یه لحظه دیدنشون حسرت بخوری و بدتر از همه اینکه مجبور باشی با همه دردهات به زندگیت ادامه بدی .
اینجا انگار فقط یه سرابه که وقتی خسته و تشنه هستی از دور بهت چشمک می زنه ، می شه همه چیزای خوب رو که تو خیالت بود توش ببینی ، اما همینکه به چند قدمیش می رسی یهو ناپدید می شه ، انگار که اصلاً هیچوقت وجود نداشته جز تو تصوراتت .
یادمه یه بار که با هم صحبت می کردیم بهم گفت اگه یه زمانی برات اتفاقی بیفته که تصمیم گرفتن در موردش یا حل کردنش خیلی سخت باشه چیکار می کنی؟ گفتم هرکاری که به نظرم درست بیاد ، هر چقدر هم سخت باشه انجام می دم ، اما تسلیم نمی شم ، حالا هم همین رو می گم ، نمی دونم این چند ماه رو چطور گذروندم ، اما این رو می دونم که هر روز منتظر یه خبر از برگشتنت بودم ، من هزاران بار تصور کردم که اگه برگردی چطور برگشتنت رو زودتر از همه باور می کنم ، نمی دونم همچین خوشحالی تو قلب و جسم آدم جا می گیره یا نه؟ می تونم برای تمام عمر خدا رو شکر کنم . من هنوز تسلیم نشدم ...
همیشه تو مشکلات اینو با خودم تکرار می کردم که اگه تو شرایط سخت رد پای خدا رو جلو تر از خودت نمی بینی که مسیر رو بهت نشون بده و راهنماییت کنه به این خاطره که اون تو رو بغل کرده تا از این شرایط بیرون بیاردت (حتما این قصه رو شنیدین ) اما مدت زیادیه که همش حس می کنم این جریان برعکس شده و انگار تمام دنیا رو دوش منه که نمی تونم از سختی بیام بیرون !
خدایا من پیامبر نیستم ، بی گناه نیستم ، ابراهیم نیستم ، اما به حکم انسان بودنم و به حکم عاشق بودنم این آتش رو بر من ، نــــــــه ، بر مــا گلســتــان کن ...
نظرات ()